یکشنبه, ۱۰ مرداد ۱۴۰۰ / ۱۱:۵۹:۱۷
دسته بندی: فرهنگی
تاریخ انتشار: 07 مهر 1394 - 8:19

مثنوی عاشقانه «عطرِ ولا» تقدیم به امام علی النقی الهادی علیه السلام

بسم رَبّ العشق، رَبّ الفاطمه – بر دلِ ما، عشقِ او بی خاتمه به مناسبت میلاد مسعود امام علی النقی الهادی علیه السلام، مثنوی عاشقانه «عطرِ ولا» تقدیم به ساحت مقدس و نورانیِ این امام هُمام بویِ وَلا می‌رسد؛ از درِ باغِ بُلور- کُلبۀِ اَحزان شده؛ روضۀِ جشن و سُرور غُلغُله‌ای گشته پا؛ بر سَرِ […]



بسم رَبّ العشق، رَبّ الفاطمه – بر دلِ ما، عشقِ او بی خاتمه

به مناسبت میلاد مسعود امام علی النقی الهادی علیه السلام، مثنوی عاشقانه «عطرِ ولا» تقدیم به ساحت مقدس و نورانیِ این امام هُمام

1_206849_zgvdtJ0A

بویِ وَلا می‌رسد؛ از درِ باغِ بُلور- کُلبۀِ اَحزان شده؛ روضۀِ جشن و سُرور

غُلغُله‌ای گشته پا؛ بر سَرِ میلادِ نور – باده مَلک میزند؛ از قدحِ شعر و شور

خاکِ وَلا تَرکند؛ نم‌نمِ بارانِ عشق – باغِ فدک را رسد؛ فصل بهارانِ عشق

نور، تغزُّل کند؛ شاخِ وَلا، گُل کند      –   شور، به پا محشری؛ بر لبِ بلبل کند

سجده ملک می‌کند، بر دَرِ درگاهِ عشق   – حیدرِ ثانی مگر؛ می‌رسد از راهِ عشق

او که ز لعلِ لبش، گشته روان سَلسَبیل   – حلقه به گوش آمده، بر درِ او جبرئیل

کوکبۀِ او روان، بر سر دوشِ ملک  –  فاطمه را می‌رسد وارثِ باغِ فَدَک

لاله رَدا پوش او، حور قدح نوش او – دلبر آیینه رو، تشنۀِ آغوش او

یوسف گم گشته را، خونِ جگر، خورده او – وَز مُژه خون، از غمِ، فاطمه افشُرده او

عارفِ پشمینه پوش، شاهدِ حیدر خروش – فاطمه را حلقۀِ؛ عشق و ولا کرده گوش

خرقۀِ احمد به دوش جام بلا کرده نوش – فاطمه را می‌رسد بادۀِ کوثر فروش

می‌رسد امشب زِ ره، لاله رخی چون علی – آیِنۀ دیده‌ها، از رخِ او صِیقَلی

جان جهان می‌رسد؛ فاطمه بو را جواد – باد صبا می‌دهد؛   زُلفِ علی را به باد

عطرِ ولا بُرده از؛ حور و مَلک، عقل و هوش – می رسد از ره گُلی، خِرقۀِ احمد به دوش

فاطمه را می‌رسد، بادۀِ کوثر فروش – وز لبِ لعل علی، بادۀِ لا کرده نوش

دشتِ دل آشفته از بندِ خزان می‌رهد – باغِ گَلِ لاله‌ها، بویِ اذان می‌دهد

نسترن آید کنون؛ غرقه نگاهش به خون – سِحرِ ولا می‌کُند، چشمِ شقایق فسون

باده طربناکِ او، سینۀِ غم، چاکِ او – بویِ علی می‌دهد، دیدۀِ نمناکِ او

آن ز خُمارِ لبش، جانِ غزل، مستِ او – آید و میخانه وُ باده به پیوستِ او

خطِّ ولا را از او، تا به علی امتداد    –   روشَنِ از رویِ او؛ خانۀِ چشمِ جواد

عطرِ ولا کرده پُر، عالمِ شش طاق را       بَسته ملک زیبِ گل، طرۀِ آفاق را

سرورِ سرخیلِ نور؛ هادیِ موسی به طور- می رسد امشب ز رَه؛ ساقیِ آبِ ظُهور

بُرجِ غمِ شیعه را، ماهِ سَخا می رسد  –  پادشَهِ وادیِ، اَرض و سَما می رسد

چهچه خوش میزند، مرغِ خوش آوازِ حق    – شمسِ ولا می‌زند، سر زِ نگاهِ فلق

فاطمه را می‌رسد، شوقِ سحرگاهِ عشق  – تاجِ ولا می‌نهد، بر سرِ خود، شاهِ عشق

دف زند آسیمه سر، پردۀِ پُر شور و شَر – رختِ وَلا کرده بَر پیکرِ خورشیدِ زَر

با مژه روبَد ملک، تابه سحر، راه را   – پا مگر او تا نهد، چشمِ سحرگاه را

آن مُتبسِّم به نور، ساقیِ آبِ حضور – از لبِ لعلش روان، بادۀِ نابِ طُهور

طوطیِ شکر شکن، فاطمه را در چمن   – ثالثِ نامِ حسن، رختِ ولا کرده تن

بوسه ملک میزند، خاکِ کفِ پایِ او  – بویِ علی می‌دهد، زُلفِ چلیپای او

طَیِّبِ اثنا عشر، هادیِ جنُّ و بشَر   –   می رسد آن وارثِ، فاطمه بر چشمِ تر

آیِنه‌ای می‌رسد، جلوۀِ زهرا نَما    – شب زدگان را رسد، هادیِ راهِ سَماء

فاطمه را بشکفد، غنچۀِ شادیِ عشق   – در بِگُشاید سَحَر، خوش به اَیادیِّ عشق

شیرۀِ شیرین چکد، از لبِ فرهادِ او  –   فاطمه را می رسد، طَیِّبِ اولادِ او

ماه، تمام آمده، دیده به دام آمده   – بر لقبِ عسکری، اوَّل امام آمده

ماهِ مسیحا نفس، طورِ ولا را قَبَس   –   فاطمه را می‌رسد، عاشقِ حیدر هوس

بسته به سر حِیدری، زلفِ خود از دلبری – وارثِ انگشترِ سَبزِ علی، عسکری

پیرِ خراباتِ عشق، قبلۀِ حاجاتِ عشق   – هادیِ قوم بشر، بر همه حالاتِ عشق

تا که خموش آورد، فتنۀِ غُلّات را    –   کرده علم بِیرقِ، سبز اشارات را

دل زِ غمِ فاطمه، رنگِ شَفَق می‌رسد    -زنده زِ انفاسِ او، مکتبِ حق می رسد

زائرِ بانویِ غم، در ملکوتِ دمشق  – می‌رسد آیینه‌ای، کرب و بلا را به عشق

پادشهِ خرقۀِ، سبزِ وَلا را به دوش    –    وز لب او عاشقان، باده و مِی، کرده نوش

می رسد از ره کنون، خیمۀِ حق را سُتون – هم ‌سفرِ کربلا، سالِکِ عشق و جنون

کرده مَلک را فُسون، سِحرِ لبش از جنون  – تُخمِ غزل بشکفد، بر لبِ او آبِرون

دلبر خورشید رو، حیدری آن بسته مو   – وز لبِ لعلش روان، بادۀِ کوثر چو جو

حلقه به در می‌زند، حور و ملک تا سحر –   بو که کند هادیِ، فاطمه را یک نظر

بسته مَلک زیبِ گُل، بر سر بُستانِ عشق   – فاطمه را می‌رسد، طفلِ دبستانِ عشق

غُلغُله‌ای در جهان، کرده به پا شورِ او    –   فاطمه را می‌رسد، هادیِ منصورِ او

فاطمه را یوسفِ غالیه مو می‌رسد   – وارثِ آن تشنۀِ، پاره گلو می‌رسد

عنبر و مشک آورد، حور و ملک، بیخته   – تا کند از عاشقی، در قدمش ریخته

بوی خوشِ عاشقی، را به سحر می‌دهد  –   بر دل آلاله او، نقشِ نظر می‌نهد

دل شده دل‌تنگِ آن، یوسفِ رو در نهان – او که بود شیعه را، قبلۀِ جان و جهان

دلبرِ ابرو کمان، یوسفِ کنعانِ جان   – لاله از او می‌دهد، بر سرِ مشرق، اذان

ماذنه ها، خون جگر، دیدۀِ آلاله، تَر – منتظرِ هر سَحَر، آمدن او را خبر

خون به جگر مثنوی، از غم و درد مِنا – ضَجّه غزل می‌زند، کو سحری آشِنا؟

در غمِ دوریِ آن، دلبرِ ساغَر کِشان  – دل ز همه عاشقان، گشته شقایق نشان

چشمِ شقایق به دَر، منتظران، خون جگر – می رسد اما سَحَر، دورِ غم آید به سَر

می‌دهد آهِ یمنِ، بویِ خوشِ آمدَن  –   رختِ سفر کرده آن، یوسفِ زهرا به تن

بسته به محمل سَحَر، عِطرِ خوشِ زُلفِ تَر – می رسد از ره شبیِ، موکبِ خورشیدِ زَر

می‌دهد این مژده را، حالِ خرابِ دَمِشق – «صبحِ ظهور آمده، ای همه اصحابِ عشق»

از یمن و از مِنا، بویِ وَلا می رسد   – غرقه به خون موکبِ، کرب و بلا می‌رسد

منتظران را بگو، هرکه هوس دارد او –بهرِ ظهورش کند، هر سحری آرزو

دستِ دُعا را بگو، دامن او وا مَنِه – خرمن دل را بزن، شعله به آتشزَنِه

مست بلا تا شوی، از میِ نابِ اَلَست – آتش او در فِکَن، بر همه ذراتِ هست

به امید ظهور حضرت یار…..

ششم مهرماه 1394 – منصور نظری

 

منبع خبر «» است و خبرشهر در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر می‌دانید، خواهشمند است کد ( 82797 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره  09351515083  پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت باخبـرشـوید مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.
برچسب های :