کد خبر : 86366

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن به مناسبت برگزاری باشکوه اربعین حسینی مثنوی «غوغای عاشقی» تقدیم به زائران کربلای معلا و دل‌سوختگان امام عاشقان ، حسین علیه‌السلام مثنوی «غوغای عاشقی» به نیزه‌ها روان سَری، حدیثِ آه می‌کند – و رویِ خود به آینه، خدا نگاه می‌کند به نیزه گشته رویِ هو، به فرقِ پاره مُنجَلی […]

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

به مناسبت برگزاری باشکوه اربعین حسینی مثنوی «غوغای عاشقی» تقدیم به زائران کربلای معلا و دل‌سوختگان امام عاشقان ، حسین علیه‌السلام

مثنوی «غوغای عاشقی»

به نیزه‌ها روان سَری، حدیثِ آه می‌کند – و رویِ خود به آینه، خدا نگاه می‌کند

به نیزه گشته رویِ هو، به فرقِ پاره مُنجَلی –  نشسته بر لبانِ او، غریوِ سرخِ یا علی

به خون کشیده نقشِ حق، به نیزه‌ها مُصَوَّری     – رُخ از خدا چنین جَلی، ندیده کَس عیان‌تَری  

به نیزه‌ها سَری جُدا، مُقدَّسی چُنان خُدا   –   اَذانِ عاشقی دهد، امامِ قومِ لاله‌ها

خدا و چشمِ مستِ او، به نیزه گرمِ گفتگو    – و نُه‌فلک به سجده دَر، بَرابرِ شُکوهِ او

کشیده خون به سُرمه در، خُمارِ چشمِ نازِ او    – حدیثِ عاشقی کند، به نِی، سَرِ فَرازِ او

رَها به دشتِ کربلا، به رنگ لاله‌ها تَنی    –   و نَعره می‌زند فَلَق که ظُلمِ شب نَماندنی

و تا خدا زِ خیمه‌ها غَریوِ آه می‌رود   –   و عشق باشکوه و عِزّ، به قَتلِگاه می‌رود

و با خدا به گفتگو، به نیزه‌ها نگاهِ او  -و قبله سجده می‌برد، به‌سویِ بارگاهِ او  

اذانِ عاشقی کُند، سَرِ بُریده‌ای به نِی – و بوسه میزند خدا، به پاره‌هایِ جسمِ وِی

کُند به نیزه غرقه خون، نماز امامِ عاشقی   – خدا قیام می‌کند، به احترامِ عاشقی

و دَم‌گرفته نوحه را، سُروشِ مُحرِمِ حِراء   – که نو کند به کربلا، حدیثِ یاس و کوچه را

به باغ سُرخِ لاله‌ها، خزان کِشیده لشگری  – و مانده جا به ظلم او، ز لاله دشتِ پرپری

میانِ خاک و خون و خَس، فِتاده نعشِ لاله‌ها – ز چشمِ یاسِ قد کمان، فروچکیده ژاله‌ها

امیرِ شهرِ عاشقی، به نیزه می‌رود سَرَش   – به دشتِ سرخِ کربلا، فتاده پاره پیکرش

تَرَک نشانده بر لَبَش، نشانِ داغِ العَطَش   – مگر کُند که خنجری، رَها ز رنج و محنتش

مسیحِ آلِ فاطمه، ز پا فتاده بی‌رَمَق   – کِشَد به دوشِ عاشقی، بُریده سر، صلیبِ حق

به مکتبِ شهادت او، چُنان خدا مقدَّسی  -تمامِ بارِ عاشقی، کِشَد به دوشِ بی‌کَسی  

و خونِ سرخِ حق روان، زِ پیکرِ خدایِگان   – و لخت‌وعور و بی کفن، تنِ امامِ عاشقان

و نعره می‌زند جَرَس، سحر فِتاده بی نَفَس – بُریده سَر، سپیده را، امیرِ لشکرِ هوس

به خون‌بهای مُلک ِری، بُریده سَر، هَوَس زِ وِی   – شهی که خورده از لبش، خدا شرابِ ناب و مِی

بریده سر، سَحَر به نِی، رود به راهِ عاشقی   – چو شب بریده از تنش، سر از گناهِ عاشقی

بَرَد ز راه آسمان، به شهرِ لاله کاروان    – سری به نیزه‌ها روان، به رنگِ زُلفِ اَرغَوان  

و قد کمان زِ عاشقان، ز درد و رنجِ بی‌اَمان   – ز سینه می‌کشد زبان، شرارِ آه و سوزِ جان

به سوگِ سرخِ لاله‌ها، به خون نشسته آسمان   – و خونِ‌دل زِ دیدۀ همیشه خیسِ او روان

روان به نیزه کعبه‌ای که قبلۀِ شقایق او – مسیحِ آلِ فاطمه، امامِ قومِ عاشق او

بُریده از قفا سَری، تنش چو لاله پَرپَری – نموده پا به کربلا به خود مِنا و مَشعَری

سه تیر ظلم و جهل و کین، نشسته بر گلویِ حق –   سَرِ بُریدۀِ سحر، روان به نیزه در شفق

و تن از او به نیزه‌ها چو شب دریده پُر هوس   – به جسم لخت‌وعور او کفن کند سپیده پس

و چلّه‌ای گذشته از عروجِ سُرخِ لاله‌ها – و تا همیشه تا ابد، غریوِ اشک و ناله‌ها

به سینۀِ شقایقی، نشسته داغِ عاشقی – بریده تیغِ شب ز کین، گلویِ صبحِ صادقی

پگاه ضجه می‌کشد، سحر به سینه میزند – و شب سَرِ سپیده را به تیغِ کینه میزند

سپیده می‌دهد اذان، سحر به نیزه‌ای روان   – ستاره می‌کند وضو به اشکِ چشمِ ارغوان

و چلّه‌ای گذشته از به خون نشستن سحر -دوباره سوی کربلا، روان قبیلۀِ قَمَر

و اربعینِ عاشقی که داغ ، تازه می‌کند – و سینه را شرارِ غم پُر از گدازه می‌کند

مَلک به سینه می‌زند، به اربعینِ عشقِ او – گرفته دَم خدا زِ غم، به نوحۀِ دمشقِ او

عَلَم به دوشِ آسمان، دوباره بیرقِ فَلَق – به پا دوباره محشری، به اربعینِ مرگِ حق

سپیده کرده بَر سیَه، ز مرگِ سُرخِ شمس و مَه   –   به شورِ اربعینِ او، فتاده عالمی به رَه

به اربعینِ داغِ او نشسته در عَزا مَلَک – به زَخمِ قلبِ عاشقان، زند فراقِ او نمک

غزل‌سُرایِ دفترِ، نگاهِ شمس و رویِ مَه –   فکنده کاروانِ دل به‌سوی شهرِ غم به رَه

و شورِ اربعینِ او، به سینه ساربانِ عشق – که می‌بَرَد به کربلا، همیشه کاروان عشق

و کربلا حریمِ حق و بارگاهِ عشقِ او   –     و کاروانِ اربعین، روان به راهِ عشق او

و مُنتَقِم به کربلا به انتظارِ آمدن    – که گیرد انتقامِ آن بریده راس بی کفن

و یوسفی که می‌رسد سحرگهی ز مصرِ جان – و غرقه نور و روشنی کند تمامیِ جهان

عطش نموده این جهان به جُرعه‌هایِ نورِ او – طَمَع، سپیده را قَبَس، شراره‌ای زِ طورِ او

قسم به گریۀِ شفق، به موسِمِ عبورِ او  –   که می‌رسد به آخَر این، همیشه راهِ دورِ او

به سینه‌های پُرتپش، به عشق و شوق و شورِ او   –   قرارِ ما به کربلا، سَحَرگهِ ظُهورِ او

به امید ظهور حضرت یار…

دوازدهم آذرماه ۱۳۹۴ – منصور نظری

اربعین

برای دریافت مهمترین اخبار عضو کانال خبر شهر در تلگرام شوید.

اخبار مرتبط

  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نظرات بسته شده است.